تبليغاتX
درد دل های محرمانه

 که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم


که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم


که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم

که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است

که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم

به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگي ها نشويم

و به ياد داشته باشيم که هميشه

شانس هاي ديگري هم هستند

دوستي هاي ديگري هم هستند

عشق هاي ديگري هم هستند

نيروهاي ديگري هم هستند

تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 4:22 توسط من |

می خواهی بروی ، بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را

صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی ودستهایت سرد

می روی اگر ، بگذار بیگانه بماند صدایت هم

تو گل رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها

و گرفتارت خواهد ساخت روزی

محبت ساختگی ات،عشق دروغینت،چشمان پر فریبت،حرفهای پوچت، همان سند جعلی

گمان مکن

پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت

و التماست میکنم که برگردی ! که چشمانم را سایبان شوی

نه....!

! نه این ، ممکن نیست

شکستنی نیست وقارم همانند قلبم

نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو

نمی گویم درمانم در دستان توست

نمیگویم که چشمانم بعد از تو هرگز عاشق نخواهند شد

نمیگویم که قلبم به تو محتاج است

نه!!

هرگز !!!

 نمیگویم که بی تو زندگی  سراب است

که نفسهایم بی تو به شماره خواهند افتاد

نه محبت پول خردی است در دستان تو

و نه من گدایی دست گشوده فرا روی تو

می خواهی بروی

این راه ، این هم تو

 ...

تنها بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم

اگر رفتی ، بدان ، خواستی برگردی هر گاه

بسترت بالشی خاردار خواهد بود

,و پیشوازت چشمانیست که دیگر هیچ گاه گرمای نگاهشان را حس نخواهی کرد

می خواهی بروی

نه حرف بزن ، نه چیزی بگو

دیگر حتی نگاه هم نکن!

نیست شو چون غریبه ها در مه و دود

دلبسته چه چیزی بودی ، که نتوانستی بگویی

و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی

می خواهی بروی

بی بهانه برو

بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را

صدایت همان صدا ، نگاهت ناتنی

می روی اگر

بگذار بیگانه بماند صدایت هم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 1:8 توسط من |

ای دل بی یارم

تنها کس و کارم

دیدی ازم دل کند

اون که دوسش دارم

اون که یه عمری بود

غصه شو می خوردم

دیدی چه راحت گفت

من تو دلش مردم

 

ای دل غمدیده م

دیدی چه بیرحمه

معنی احساسو

دیدی نمی فهمه

 

رفت و شدم تنها اما

خوب می دونم نیست اون تنها

من دیگه از امشب هرشب

مهمونی دارم با غمها

آخ که چقدر تنهام

سرده چقدر دستام

سر شده صبر من

دست اونو می  خوام

 

ای دل غمدیده م

دیدی چه بیرحمه

معنی احساسو

دیدی نمی فهمه!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 0:12 توسط من |

شجاعت پیدا کردن مگر چقدر سخت است؟

شجاعت پیدا کردن مگر چقدر عجیب و غریب است؟

چرا دیگر هیچ کس شجاعت ندارد؟

چرا دیگر هیچ کس فکر نمی کند که باید تکانی به خودش بدهد و یک شجاعت تکان خورده پیدا کند؟

چرا هیچ کس شجاعت ندارد تا در چشم های من طولانی طولانی زل بزند؟

چرا هیچ کس شجاعت ندارد که آنطور که فکر می کند و آنطور که قلبش فکر می کند زندگی کند؟

چرا هیچ کس نمی فهمد که من نصفه مانده ام؟

که من از همه چیزها نصفه مانده ام

که من از همه آدم ها نصفه مانده ام...

چرا من دنبال کسی هستم که نصفه نباشد؟

چرا من دنبال آدم شجاعی هستم؟

چرا من دنبال آدم شجاعی هستم که هم جرأت داشته باشد در چشم های من زل بزند

و هم جرات داشته باشد یک دل سیر زندگی کند؟

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:43 توسط من |

 

من هنوز هم که یک عالمه گذشته

نمی توانم چیزهایی را که درست می کنم

و خیلی دوستش دارم

پیش خودم نگه دارم

دوست دارم همه آنها را

به همان دوستم بدهم

که فقط بلد است همه چیز را خوب نگه دارد

آن دوستم که فقط بلد است همه چیز را خوب نگه دارد

 

 

بعد فهمیدم که همین را هم بلد نیست...

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 21:55 توسط من |

دقیقه های دلتنگ ، ثانیه های لبریز
صدای پای خش خش ، دختر برگ و پاییز

گل پونه های وحشی ، نسترنای بی تاب
نگاه آبی عشق ، دختر مهر و مهتاب

پنجره ها رو وا کن ، برگا شدن طلایی
تکیه بده به ابرا ، دلا شدن هوایی

با ریتم خیس بارون ، برقص میون باغچه
اُرکیده رو صدا کن ، برای خواب طاقچه

تو حسرت نگاتن ، پنجره ها ی دلتنگ
همنفس صداتن ، قناریای خوشرنگ

خورشید ماه مهری ، نارنجی و طلایی
زردی عطر لیمو ، تلخی آشنایی

چشمای جاده گریون ، صورت کوچه خیسه
ستاره تا ستاره ، شب از تو می نویسه

من بودم و تو بودی ، پرنده  بود و پرواز
غزل ترانه می شد ، تو کوچه باغ آواز


اینو یکی از دوستام به مناسبت تولدم واسم فرستاده.ممنون عزیزم

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 19:42 توسط من |

 

واقعا که اصلا نمی شه آدما رو شناخت.

فکر می کنی طرفو خوب می شناسی ولی بعد یه روز می فهمی که اصلا نمی تونی بهش اعتماد کنی. چرا اینجوریه؟چرا آدما دو رنگن؟ چرا دروغ می گن؟ مگه گفتن حقیقت اینقدر سخته؟ چرا همش می خوان زرنگی کنن؟ چرا خالص نیستن؟ چرا اینقدر تو بازی جر می زنن؟ چرا فکر و ذکر همه شده خوشگذرونیای لحظه ای. حالم از این عشقای دروغی بهم می خوره.عشقای لحظه ای.

نمی خوام باور کنم حرفایی رو که روز آخر شنیدم.نمی خوام حتی بهش فکر کنم.نمی دونم تا کی تا کجا ادامه داره اما ..

همه اینا گذشت و من یه چیزو خوب فهمیدم.این که اگه واقعا یکیو دوست داشته باشی نمی تونی ازش متنفر شی.اگه به بدترین چیزها هم فکر کنی اگه حتی دیگه نتونی ببینیش هم بازم نمی تونی دوسش نداشته باشی.فقط می تونی با خودت یه جورایی کنار بیای.

من خوشحالم اگه مسبب این شدم که همه چی برگرده سر جای اولش.. اما امیدوارم که واقعا اینطور باشه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:54 توسط من |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 1:53 توسط من |

 

منتظر نباش


كه شبی بشنوی ازاین دلبستگی های ساده ، دل بریده ام ...


كه عزیزبارانی ام را ، در جاده ای جا گذاشتم


یا درآسمان ، به ستاره ی دیگری سلام كردم ...


توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری ...


در همان دامنه ی دور دریا بمان ...


هر جور تو راحتی ...


باران زده ی من !


همین سوسوی تو از آن سوی پرده ای دور برای روشن كردن اتاق تنهاییم كافیست...


من كه این جا كاری نمی كنم


فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك می كنم ...


همین...

این كارهم كه نورنمی خواهد ....

می دانم كه به حرفهایم می خندی....!!!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 0:44 توسط من |

خیلی چیزها می خواهم بگویم .

می خواهم بگویم می شود از دور(!)هم دوست داشت   ...!

میتوان بدون داشتن (!)هم دوست داشت

ساده تر بگویم: میشود ساده تر هم دوست داشت...

دور از هیاهوی خواستن... دور از هیاهوی داشتن...

دور از هیاهوی خواستن و نداشتن...نرسیدن...

دور از هیاهوی رسیدن و بعد تلاش برای ماندن تا همیشه!

می توان از دور هم دوست داشت

دور از هراس از دست دادن...

دور از هراس تنها ماندن ناگهانی...

حتی دور از او که خواستنی ست...

می توان از دور هم دوست داشت

باور کن بدون خواستن و رسیدن هم میشود ...

میشود... بدون خواستن ،بدون رسیدن،بدون ماندن...

حتی بدون او..

می توان از دور تا همیشه دوست داشت...!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:54 توسط من |

کو کوله بارم کو، قصد سفر دارم

کوچ از دیارم نه،قصد دگر دارم

قصد سفر دارم،اما نه از این شهر

رفتن ز قلب تو،بعد از زمانی قهر

آری سفر باید،بنمود از قلبت

عشقت دروغین بود،چون زهر در شربت

فکری پر از نیرنگ،در آن تبسم ها

کار من اما بود،آنرا تجسم ها

از این دل ساده،غصه نصیبم شد

سادگیم تنها بهر فریبم شد

حالا چه  دارم من،جز یک دل غمگین

یک کوله بار غم،سنگین تر از سنگین

از عشق پر حیله دیگر چه باید داشت

عشقی که بذر غم،در این دل من کاشت

در خاطرت دارم در هر کجا باشم

«من در مرامم نیست که بی وفا باشم»

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 0:1 توسط من |

 

 

حالی از من نمی پرسی

از منی که بیقرارم

منی که بی تو به مرگی

 زود و بیهوده دچارم

حالی از من نمی پرسی

 از منی که تلخ و سردم

منی که بعد تو دیگه

زندگی رو حس نکردم

من که خوبم تو چطوری

گل بی بهارو برگم

نگران من نباش که

تو سراشیبی مرگم

تو چه می کنی قشنگم

با شب و روزای بی من

من که هیچ کاری ندارم

جز تحمل، جز شکستم

حالی از من نمی پرسی

که چه می کنم چطورم

نمی دونی چه عذابی

 پیله انداخته به دورم

بگو عاشقم نبودی

دیگه از تو نمی رنجم

به گمانم که یه عمره

تو هراس این شکنجه م

دیگه هیچ زمانی شاید

نتونم تورو ببینم

ولی با همه وجودم

چشم به راه تو می شینم

حالی از من نمی پرسی

که چرا از تو گذشتم

که چه جوری خو گرفتم

به غمم به سرگذشتم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 2:43 توسط من |

همه شب ها چشم براتم که بیای پیشم دوباره              

اما تو دیگه نمیای ای همیشه چون ستاره

 

توی آسمون عشقم تو مث ماهی، قشنگی                     

اما حیف با همه خوبیت توی دوستیهات دو رنگی

 

تو می گفتی عشق همینه که همیشه باشی با من                 

پس چرا وفا نکردی و گذشتی از دل من؟

 

من که عاشقانه از تو واسه تو شعر می سرودم              

من که عاشق تو بودم چرا اینه سرنوشتم؟

 

چرا سرنوشت همیشه عاشقا رو دوس نداره؟                

چرا معشوق هر عاشق می ره عشقو جا می ذاره؟

 

چرا التماس قلبم روی تو اثر نداره؟                      

شایدم یه چیزایی هست که دلم خبر نداره

 

تو همیشه بهترینی واسه این دل شکسته           

بی تو کوله باری  از غم روی قلب من نشسته

 

کاش می شد پیشم بمونی قصه عشقو بخونی               

کاش می شد هر چی بهونه س تو از اون دلت برونی

 

اما حیف زمان گذشته، آرزوهامم محاله               

بودن تو در کنارم فقط یه خواب و خیاله

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:18 توسط من |

مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و معنای تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت قدمهایی که با خیال هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان جادویی تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 15:52 توسط من |

خدایا!انتظار زیادی نیست.به خدایی خودت قسم که انتظار زیادی نیست.من از تو هیچ نمیخواهم،خدایا فقط اجازه نده که هرگز این جمله را بشنوم،من نمیتوانم،نمیتوانم.خدایا تنها تو میدانی که در دل کوچک آسمانت چه میگذرد.تنها تو هر شب به درددلهای ناتمامم گوش سپرده ای.تنها تو در دل تاریک شب ستاره های اشکم را دیده ای که سوسو میزنند. مهربان من!چقدر دلم برایت تنگ شده است.برای آغوش پرمهرت که همیشه هست و من گاهی فراموشش میکنم. خدایا تنها تو میدانی که چقدر دوستش دارم،چقدر برایش دلتنگم.دعایم را برایش اجابت کن.خدایا او خوشبخت و شاد باشد،من دیگر از تو هیچ نمیخواهم. هیچ نمیخواهم جز اینکه برای همیشه در آغوش تو آرام بگیرم و خوشبختی اورا نظاره کنم. خدایا!تو مهربانترینی،هرگز تنهایش نگذار.هرگز دستانش را رها نکن.من دوستش دارم،بیشتر از تمام دنیا،بیشتر از هرچیز و همه کس.تو این را از هرکسی بهتر میدانی. آه! که چقدرخسته ام.از کشیدن این بار سنگین بر شانه های ناتوانم خسته ام.احساس میکنم دیگر نمیتوانم،پاهایم دیگر رمق ندارند.از نگاههای دیگران،از حرفهای پر از کنایه،از اینهمه دوری و تنهایی خسته ام.

دلم برایش تنگ شده است.

دلم برایش تنگ شده است..

دلم برایش تنگ شده است....

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:41 توسط من |

 

در آن زمان که قلب ما       

برای یکدگر تپید

تو را تو ای همیشه خوب

بسان زندگی برای خویشتن صدا زدم

تو آمدی و هدیه ات دل تو بود         

دل همیشه خوب تو

که در دلم امید دوستی نشانده بود

کنون تو با منی،اگر چه دور از منی

تویی که مهربانیت امید زیستن درون قلب من نشانده است

تویی که شادمانیم ز بودن کنار توست

تو با کلام پر نوازشت

مرا به اوج می بری

به اوج آسمان،به کهکشان،به بیکران

تو ای همیشه مهربان

دوباره بازگرد

دوباره با نگاه پرصداقتت

به چشم من نگاه کن

تو ای کسی که دوست دارمت

دوباره با کلام خود بگو که دوست داری ام

تو ای همیشه مهربان

برای خاطر خودت

برای من بمان!

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:57 توسط من |

باز اومدی قشنگ من که قصه رو تموم کنی              

نمونه قصه ناتموم که عشقمو حروم کنی

باز اومدی مهربونم قدم روی چشام بذار                   

غصه رو از من بگیر و عشقو توی نگام بذار

باز اومدی با خنده هات،با اون قشنگی نگات             

خوب منو آروم می کنه قشنگی شهد صدات

باز اومدی قشنگ من که عاشقت تنها نشه              

این عاشق شکسته دل باز اسیر غم ها نشه

اومدی اما می دونم باز رفتنی می شی یه روز          

چه خوب می شد اگر بودی تو مال من فقط یه روز

چه خوب می شد که تا ابد تو باشی در کنار من        

چی می شد که تو بمونی تا همیشه یار من

چقدر آرزو دارم من،می دونم همش محاله               

این که تو بمونی با من فقط یه خواب و خیاله

تو با حرفا و نگاهت داری زجرم می دی هر دم           

واسه تو فرقی نداره ولی باز به قول مریم:

«دلمو دادم به دست تو برای یادگاری                       

قابلی نداره بردار می دونم دوسم نداری»

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:55 توسط من |

و عشق یعنی رها کردن
و من امروز رهایت کردم
از هر قید و بندی
که عشق و من به پایت بسته بودیم
رهایت کردم و بار سفر بستم
ولی با خود
نه یک عکس، نه یک خط و نه حتی نشانی از تو می گیرم
 
من اما با خودم
عشقم ، امیدم رویاها و خاطراتم را
درون سینه خواهم داشت
اگر که نتوانستی خودت را، لحظه های بودنت را، نگاهت را و دستانت را
به من هدیه کنی
 
در عوض جدایی را، صبر را، درد را وهجران را
چه عاشقانه بر من هدیه کردی
اگر زندگیت را، فرزندانت را و آینده ات را
با من قسمت نکردی
 
در عوض عشق را ، دلتنگی را و سایه بان بی کسی را
چه خوب با من به قسمت نشستی
ولی من از که گلایه می کنم؟
از تو؟
نه
که این رسم عشق است و دلدادگی
 
عشق برای تو
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:39 توسط من |

به خدا دیگه طاقت ندارم.تا کی ادای آدمای شادو درآرم.تا کی دروغ بگم.تا کی تحمل کنم و حرفی نزنم.تا کی تظاهر کنم. چرا باید این اتفاق میفتاد.چرا؟ چرا باید اینقدر تحقیر می شدم؟

تو هم که رفتی...

رفتی و دیگه نمی شه که برات قصه بخونم

دیگه به کدوم بهونه من تو این دنیا بمونم

واسه کی بنویسم که می میرم واسه عشقت

بهتره دفتر شعره همین حالا بسوزونم...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:44 توسط من |

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:4 توسط من |